- ۱
به سر جام جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
- ۲
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
- ۳
گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
- ۴
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
- ۵
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
- ۶
تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
- ۷
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
- ۸
بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد
- ۹
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
- ۱۰
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
- ۱۱
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد
— حافظِ شیرازی

