- ۱
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
- ۲
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف های بی کران کرد
- ۳
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سر گران کرد
- ۴
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
- ۵
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
- ۶
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
- ۷
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
- ۸
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
— حافظِ شیرازی

