- ۱
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
- ۲
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
- ۳
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
- ۴
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
- ۵
سرو بالای من آنگه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
- ۶
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
- ۷
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
- ۸
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
- ۹
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
- ۱۰
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
— حافظِ شیرازی

