- ۱
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
- ۲
اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد
- ۳
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دغا ببرد
- ۴
گذار بر ظلمات است خضر راهی کو
مباد کآتش محرومی آب ما ببرد
- ۵
دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد
- ۶
طبیب عشق منم باده ده که این معجون
فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد
- ۷
بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت
مگر نسیم پیامی خدای را ببرد
— حافظِ شیرازی

