Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۸

غزلیات

۱۲۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

    بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

  2. ۲

    کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش

    عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

  3. ۳

    باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم

    آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

  4. ۴

    رهزن دهر نخفته ست مشو ایمن از او

    اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد

  5. ۵

    در خیال این همه لعبت به هوس می بازم

    بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

  6. ۶

    علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد

    ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

  7. ۷

    بانگ گاوی چه صدا باز دهد عشوه مخر

    سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

  8. ۸

    جام مینایی می سد ره تنگ دلی ست

    منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

  9. ۹

    راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

    هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

  10. ۱۰

    حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار

    خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل