Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۱

غزلیات

۱۲۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    هر آن کاو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

    سعادت همدم او گشت و دولت هم نشین دارد

  2. ۲

    حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

    کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

  3. ۳

    دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است

    که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

  4. ۴

    لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست

    بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد

  5. ۵

    به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را

    که صدر مجلس عشرت گدای ره نشین دارد

  6. ۶

    چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان

    که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد

  7. ۷

    بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است

    که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد

  8. ۸

    صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان

    که صد جمشید و کیخسرو غلام کم ترین دارد

  9. ۹

    وگر گوید نمی خواهم چو حافظ عاشق مفلس

    بگوییدش که سلطانی گدایی هم نشین دارد

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل