- ۱
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
- ۲
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد
- ۳
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
- ۴
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
- ۵
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
- ۶
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
- ۷
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
— حافظِ شیرازی

