- ۱
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
- ۲
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
- ۳
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد
- ۴
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
- ۵
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
- ۶
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد
- ۷
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
- ۸
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
- ۹
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کـ آن که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
- ۱۰
هر دمش با من دل سوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
- ۱۱
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دل سوخته بدنام افتاد
— حافظِ شیرازی

