Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۰

غزلیات

۱۱۰ از ۴۹۵

  1. ۱

    پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

    وآن راز که در دل بنهفتم به درافتاد

  2. ۲

    از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر

    ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد

  3. ۳

    دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم

    چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

  4. ۴

    از رهگذر خاک سر کوی شما بود

    هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

  5. ۵

    مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد

    بس کشته دل زنده که بر یکدگر افتاد

  6. ۶

    بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

    با دردکشان هر که درافتاد برافتاد

  7. ۷

    گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد

    با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد

  8. ۸

    حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود

    بس طرفه حریفی ست کش اکنون به سر افتاد

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل