- ۱
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وآن راز که در دل بنهفتم به درافتاد
- ۲
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
- ۳
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
- ۴
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
- ۵
مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یکدگر افتاد
- ۶
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
- ۷
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
- ۸
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفی ست کش اکنون به سر افتاد
— حافظِ شیرازی

